تبليغاتX
گلبرگ عشق

یه روز یه جایی دور توی همین نزدیکای افکارم که غوطه ور بودم یه فکر نزدکی توی اون دور دورا ذهنم از توی درونم متولد شد که نمی دونم  تا کجا داشت می رفت و چه می خواست ، درست می رفت و یا خراب گیچ و منگ وا موندم که از کجا این فکر اومده بود مال من بود یا نه یا چرا این فکر و نه فکر دیگی اصلا فکر دیگه چه فرقی با این یکی داشت باید انتخاب می کردم و یا شاید چیزهای دیگی هم بود و من نمی دونستم یا درون من همه چیز رو می فهمیدم و من نمی دونستم یعنی اینقدر با من غریبه و دور بود و من نمی فهمیدم شاید هم خیلی چیزها از من پنهون می کرد  ولی مطمئنم که خیلی می دونست و نمی خواست به من بگه یا من نمی خواستم از اون بفهمم فقط همین می دونم که ما چه قدر از من نزدیک خود دور و قهریم...


سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

زانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

حافظ 

داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط

لينك مطلب

توی دشت خدا یه جای ساکت و آروم توی سکوت صدای نفسهات توی دل کوههای سنگ صبور وقتی خبر از هیچ چیز نیست اونوقت که می ری روی مرکب تخیلاتت چه پاک می شی و آروم مثل توبه مثل غسل مثل نزدیکی با خدا مثل یکی شدن و دیگر هیچ تنهایی با همه بدون اندوه غصه روی دوشت از کسی همه رو داری و باز هم تنهایی توی دشت خدا یه جای شلوغ ساکت و آروم

دخترم ماشالله داری بزرگ می شی و من چه خوب کودکی ام خودم که یاد ندارم رو برام  با تو تعریف می شه

داریوش یاسین زاده نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط

لينك مطلب

گلبرگم گلم دوسالگی ات مبارک

دوسال جوانتر و تر گل تر شدی و

من دو سال پیر تر

داریوش یاسین زاده نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط

لينك مطلب

جیران بی بی



قسمت آخر



خيجو : ( وارد صحنه مي شود ) سلام … جيرانو ( عقب افتاده ذهني است )

جيران : سلام عيني .

خيجو : جيرانو ، امشو جعمت جعمن ، اينا كي هسن ، دور خوت جعم كردي ، غريبن يا خودي ؟

ناخدا : اي كين جيران ؟

مه جمال : همي عمر تو آباديم اي به چيش نديده بيدم !

ماشو : طفلك ، معصوم .

جيران : اي سلطون مونن تو تنهي .
ادامه مطلب
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

جیران بی بی


قسمت چهارم



اهالي : دريا از رو رفت پيرزن ، كشيد عقب ، با زبون بي زبوني مي گه مو تسليم .

اهالي : يه عشق چلقيده ، چلقنده شدي تموم عشقها ، افتاده تو جونش داره مث كنه خونش مي مكه .

اهالي : خوش اينجان دلش پيش دلدار .

اهالي : كمو دلداري ؟

اهالي : همو كه ني !

اهالي : ولي امشو بموني مي ياتش .

اهالي : با خوش مي برتت .

اهالي : ديگه با خوت حرف نمي زني ؟

اهالي : وقتي جمع هسي حرف نمي زنه ، صحبت مال وقتين كه تكن .

اهالي : مث برعكس ما .

اهالي : يا ما برعكس او .


ادامه مطلب
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

جیران بی بی


قسمت سوم



 ‹‹ رجعت به زمان گذشته ››

 

ناخدا : سدم نشو مو بايد برم . حتي اگه آسمون بزمين برسه .

جيران : حتي اگه مو بگم ؟

ناخدا : عذابم نده ، مي خي يه عمري زجر بارم بكني ؟

جيران : بد بختم نكن ، تهنيي نكن تو بقچم .

ناخدا : ماشو …

ماشو : بله آبوا

ناخدا : اي فانوس بردار و برو ، دور تا دور آبادي بگرد ، جار بزن ، چه مي فهمم ليك بزن ، بگو هر كي دلش مي خوات مسافر باشه يا علي ، بگو ناخدا چيش انتظارن تو بري .

ماشو : چشم آبوا .


ادامه مطلب
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

جیران بی بی


قسمت دوم



 ‹‹ رجعت به زمان گذشته ››

 

مه جمال : ما آماده حركتيم شيفته دريا .

ناخدا : خورشيد

خورشيد : بله بوا

ناخدا : ( يك سيلي محكم در گوش خورشيد مي زند ) بـوا و مرض ، بـوا و درد باريـك ، هنوز ياد نگرفتي وقتي پات تو جهاز مي لي فقط بگي ناخدا ، بگو ناخدا ،بگو .

خورشيد : چشم ناخدا

ناخدا : ها بارك الله ، زدم تو گوشت كه بمون عيب نگيرن ، همي چي آمادن ؟

خورشيد : ها ناخدا

ناخدا : مه جمال ، احساست با فكرت يكي كردي ؟شايد اي سفر ديگه برگشتي توش نباشه ها ؟

ستاره : ننه چه ؟ دريا بي او بي صفان .

ناخدا : تو اي سفر اجباري ني ، حتي اگه جگرگوشه خوم باشه ، شايد صلاحش تو اين !

مه جمال : مو بار يه عمرم بسم ، ناخدا

ناخدا : بازم مي گم ، هر كي پشيمونن مي تونه برگرده

ماشو : مو مي خوام جم بي بي بمونم

مه جمال : تو خيلي بي جا مي كني ، هر جا ننه بواتن همو جي ، فهميدي.


ادامه مطلب
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

نمایشنامه

جیران بی بی



قسمت اول

 

 

 

 

 

صحنه :

 

 

 جنوب كنار دريا ،دور افتاده ،شايد كمتر كساني آبادي را به چشم ديده باشند. صداي خروشان امـواج دريا ، گاهي سكون موجها ، لحظه وداع خورشـيد و سـلام ماه. صداي دلنشين ني هفت بند بر روي صحنه مستولي است. هر از چند گاهي يكبار چاووشي مردي دلسوخته ،نه چندان بلند و گوشخراش ، نه آنقدر آهسته و يواش.

 

 صحنه وهم انگيز وغبار آلوده. پيرزني جيران بي بي نام ، كز كرده نشسته در ثقل صحنه ، خيره به خط افق.دو راوي ،يكي مرد يكي زن ، صدايشان محزون و عظيم. نداي بيانشان حكايت از حكايتهاي عميق نمايش مي كند.

 


ادامه مطلب
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است

هر چه فاصله می گیره این زمان از گذشته ما، ما گم می شیم توی تغیرات، دیگه نه اونیم که بودیم نه می دونیم اونی که بود چه بود گیر می کنیم ما بین آسمون خوبی و زمین بدی گیچ شدم همی چیزی  قاطی کردم حالم خوب نیست خدا بدادم برسه می رم یه وقته دیگه بیام شاید آفتاب توش باشه روشن تر ببینم.......................

صبح پائییز 87 بوشهر
داریوش یاسین زاده نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است

دخترم

پنجره اتاقم را که رو به راسه ( خیابونه) باز می کنم چشمهام راس راسه را می گیره و می ره تااونجا که یه خط افق از بخار و گرما قاطی شده تعفن و گرما بر فضا مستولی است.

امروز اولین روز پاییزه ولی توی شهر ما هنوز خبری از خنکی هوا نیست هنوز عرق از چهار بست بدنت می ریزه هنوز هیچ کس حال وحوصله خودش رو نداره هیچ برگی زرد نشده و از درخت جدا نشده

نمی دونم شاید حالا حالاها بوی از خزون نباشه ولی ما امروز را با یاد پاییز برگ ریزون شروع کردیم.

بله باباجون بعضی چیزها برای ما اتفاق نمی افته ولی ما خودمون باید با قوه تخیلمون بسازیم این درس طبیعته که باید یاد بگیرم خودمون باید بسازیم  همه چیز دست خودمون حتی در شرایط سخت

پس می رویم برای بهترینها...

راستی داشت یادم می رفت دومین تولد قمری ات را تبریک می گم ساعت 4:30 بعداز ظهر توی بیمارستان سلمان فارسی بوشهر پا ک بود ومعصوم

اولین روز پائیز ۸۷ بوشهر

داریوش یاسین زاده نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است

شبهای قدر بر تمامی مسلمین تسلیت

دخترم

میدانی تفاوت زندگی ما با دیگران در همین نقطه خلاصه می شود که دنیای عظیم و
 سالم پیش رو داریم ، ناملایمتها،سختیها،محبت ها ،و دوستی ها و معاشرت ها
تجربه هاست که ما را برای رسیدن به هدف مقدس و بزرگ راسختر و مقاوم تر می
کند زمان معلم خوبی است پس بگذار بگذرد.............



شب ضربت خوردن حضرت علی بندر بوشهر
داریوش یاسین زاده نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 توسط

لينك مطلب


این همه خوبی توی دنیا این همه لذت ، جنگلهای سر به فلک کشیده

دشتهای  آروم و خواب ، هوای خوب و مساعد خنکای نسیم صبحگاهی ،

همه و همه اینها همه یعنی بهشت ، درک اینها توی خفقان وتعفن گرمای

شهر ما رسیدن به این موضوع یعنی نزدیکی با خدا یعنی عشق

بادبادکها................
داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است
حلول ماه مبارک رمضان ماه نزدیک شدن به خدا بر همه مسلمین جهان مبارک

دخترم

امیدوارم که زنده باشم و اولین روزه گرفتنت رو ببینم (اگه شده کله گنجشکی)





این عکسهای بالا توی شرجی عریق ریزون شهریور بوشهر

به آدم حس عجیبی میده

داریوش یاسین زاده نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنكه از همه لطيف تر است

 چه چيزها كه نمي بيني، چه حرفها كه نمي شنوي، چه چيزها كه من به دیگرون نشون نمی دی، چه حرفها كه نمي زني ، نمي دوني كه داري چه كار مي كني يا مي دوني كه نمي دوني داري چه كار مي كني ، شايد ندونسته يه كارايي ازت سر بزنه ، گيچ و منگ دور خودت مي گردي. به بعضي ها اعتماد مي كني كه بعدها كور و پشيمون مي شي، يه كسائي رو از دست مي دي كه بعدها قدرشونو مي دوني، نزديك ترين كسانت بهت نارو مي زنن، از يه نفرائي خوبي مي بيني كه انتظار شو نداري، يه جاهاي كوچكت مي كنن يه جاهايي اين قدر مي برنت بالا. مث يه معما مي مونه اينقدر اينها رو پس و پيش مي كني، اينقدر فكر مي كني كه سرت اندازه همه حرفها مي شه. كلمات تبديل به جمله هاي بلند مي شن. مغزت متلاشي مي شه، جوابي توشون بدست نمي ياري مث اينكه توي اين سوال و جوابها دنبال عشق مي گردي.

دخترم همه اينا: ناروها، پاكي ها، بديها، تهمت ها، دعواها، و صلح ها بايد باشه تا قدر يه آرمش خوب  رو بفهمي. كاريش هم نمي شه بكني....

آره توي يه چنين مواقعي بايد بزني بيرون بري زير بارون تا خيس بشي وخاك نمناك جاده رو حس كني پرواز كني بري روي ابرا آروم بگيري بخوابي بري تا خدا...

 

 

بندر بوشهر شهريور گرم 87

 

داریوش یاسین زاده نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 توسط

لينك مطلب


به نام آنکه از همه لطیف تر است

خیلی خوشحالم (خوشحالیم) دیروز پای دخترمون را باز کردیم جوش خورده بود بیچاره راحت شده پاش از خفگی اومد بیرون عشق قالب های مختلف داره یه حسی که بهترین معشوقه ات رو ببینی یا نمی دونم نمی شه در موردش صحبت کرد یا نوشت فقط اینه می دونم که همه حسش می کنن هر کدوم یه جور و مال هر کدوم برای خودشون قشنگ ترین و زیباترین و از بقیه بهتر و یا اصلا بقیه ایی دیگه براشون وجود نداره این همون کوری توی عشقه شاید..... باز شدن پای گلبرگ هم یه عشقه برای ما و زیباترین...
دخترم تولد دوباره ات مبارک.....


بندر بوشهر شهریور 87
داریوش یاسین زاده نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است
 
دیگه مثل اونوقتها دل ما پی دل نمی گرده دلش هوس عشق نمی کنه نه حرف و حدیثی نمیدونم چه شده ، دلخوشیم چه بود،یادم نمی آید به چی دل بسته بودم هر چی بود یه چیز بود توی یه جای دور ، اونطرفتر از یه احساس غلیظ . ولی حیف ، حیف که یادش نگرفتم نفهمیدم چی شد مثل یه رویا چه زود گذشت اما حالا چه سرد و بی روح نه دیگه منظرم نه امید به بعد و فردایی که یزی عوض بشه دیگه چه فرق می کنه که چی می خواد بشه دلم خیلی گرفته تنهایم روز به روز وسعتش داره  بیشتر می شه یا به قولی ابرهای همه عالم در دلم می گریند. هر چی فکر می کنم می بینم راه به جائی نمی برم این چه رسمیه زمین گرده و آدماش همینطور دور خودشون می چرخند و من تو اونا می پلکم. دیگه چه توفیری می کنه به کسی خوبی کنم یا بدی خاطرات گذشته ام شیرینی و تلخیش مال همون وقتا...
دخترم شاید فرداها یه روزاییش شما هم یه همچین حسی بهتون دست بده و نفهمین چه کار کنین ای کاش می تونستم از حالا کمکتون کنم اگه می تونستم و می فهمیدم خودم هم راحت و آروم می شدم. شما آینده منید شما حس دنباله دار منید امید اینکه زنده باشم و ببینم و خوبشو ازتون یاد بگیرم...




بندر بوشهر
ظهر آخرمرداد 87 
داریوش یاسین زاده نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است

دخترم
همیشه با خودم فکر می کردم و می گفتم پا به این دنیا که گذاشتی خیلی حرفها دارم برای گفتن که بخوام بهت بگم . تمام تجربه هایی که تا حالا جمع کردم ، شاید یه روز یه جائی  بدرد بخوره. نمی دونم از کجا شروع کنم و چطوری وقتی تنها می شم خیلی ناراحت می شم .میگم پایان همه چیز مرگه. میدونم که مرگ شروع دوباره یه تولده ولی بدون شما. شاید همه چیز عوض می شه. شاید دیگه هیچ چیز نفهمم ولی حالا فهمیدن این نفهمی داره عذابم می ده کفر نمی گم ولی چکار کنم بعضی وقتها احساس آدم بر عقلش غلبه می کنه ولی باز با خودم می گم کاریش نمی شه کرد. اگه زیاد به مرگ فکر کنم لذت با شما بودن رو از دست می دم ( یعنی شما و مامان جونت)  پس چرا هم بعد و هم الان رو از دست بدم پس با تمام وجودم می گم دوستتون دارم...
نیمه های شبه و اوج شب زنده داری من همه جا ساکت و آرومه. از پنجره  آسمونو نگاه می کنم . ستاره ها چشمک  می زنن و ماه از اون بالا بهم لبخند می زنه و می گه که فعلا از مرگ خبری نیست.
 این یعنی یه نوید خوب یعنی خدا ....

 

بندر بوشهر تابستان 87

داریوش یاسین زاده نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است

بعضی وقتا تنگ غروب که می شه
یه نفر از یه نفر دیگه جدا میشه و سفر می کنه ...
خوراک راهش یه بقچن که رو کولشن و پر یاد
 او یکی دیگه  نشسته به انتظار..

هی میره و هی میره ... به مقصد که
می رسه می بینه که بغچش پاره بیده و
تموم یادهای داخلش گم شدن
تو سنگلخاهای مسیله...

بعدش میشینه و هرچی فکر می کنه
هرچی کلنجار می ره با مخش هیچی یادش
نمی یاد و نمی فهمه چه تو بغچش بیده
حتی اسمش هم یادش نمی یاد
                                                   
                                                                            بوشهر نیمه شب تاستان 87

 
داریوش یاسین زاده نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است
دخترم :
نیکوترین مردم باش هیچ وقت خدا را فراموش مکن ثمره دانش تو با کردار خوبت بدست می آید نه باگفتار خوب تنهائی خود را به قیمت ناچیزی ازدست مده نداشتن آرزو آسودگی خیال به همراه دارد غیبت دوستت رامکن و به کسی ناسزا مگو همواره کوشش کن از بندگان خوب خدا باشی انسان به عقل نیاز دارد و عقل به پیروی از حق با پیروی از حق عقل به کمال می رسد کسی که دروغ می گوید پست ترین مردم است فحش و ناسزا گفتن لایق انسانها خوب نیست دوست خوب نعمتی است که همه کس از آن بهره نمی برند دوست خوب انتخاب کن آدم بودن مشکل نیست انسان بودن مشکل است بدیهای دوستت را به رخ او مکش همیشه خوبیها او را بشمار یاد بگیر که جز خدا به هیچ کس امیدوار نباشی خیالبافی را کنار بگذار و بیشتر تلاش کن هیچوقت خشمگین مشو خشم کلید تمام بدیهاست به تمریناتت ارزش قائل شو برتری انسان به تقوا و ایمان است بیشتر از آنکه سخن بگویی سکوت کن اشخاص پر حرف احمق ترین مردم هستند حادثه ها و دردسرها فقط برای اشخاص احمق درست شده اند جز این دسته نباش.

خیلی نصیحت کردم نه قصد جسارت نبود بیشتری مروری بود به درون خودم سفری به اعماق وجود باشد تا چه پسند آید
اگه عمری باشد دوباره برمی گردم همین و بس.......

داریوش یاسین زاده نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط

لينك مطلب

به نام آنکه از همه لطیف تر است
 سلام:

 بازم اگه دیر آمدم بی دلیل نبود گرفتار یه سری مشکلات بودم از جمله این که می خوام براتون تعریف کنم . روز 30 تیر ماه من و خانمم و گلبرگ دختر کوچولمون آماده شدیم که بریم بیرون  بگردیم ساعت حول و حوش 6 بعد از ظهر بود که از پله ها من و دختر م که توی بغلم بود افتادیم  روی زمین دنیا توی چشمم سیاه شد به خودم که اومد دیدم گلبرگ توی دست خانمم و داری یه ریز گریه می کنه اونا که بچه کوچک دارن می دونن که چه بر سر ما اومد درد خودم را فراموش کردم پای کوچکش رفته بود زیر کمرم اولش فکر کردیم ترسیده و داره گریه می کنه هر کاریش می کردیم ساکت نمی شد خلاصه سرتون رو درد نیارم بردیمش دکتر عکسش گرفتن فهمیدیم که شکسته دکتر پاش رو آتل گرفت و گفت فردا بیارین برای گچ خیلی ناراخت شدیم دلم براش می سوخت خودم رو سرزنش می کردم که چرا دقت نکردم شب تا صبح نخوابید و بی تابی می کرد فرداش گچ گرفتیم تا یه خورده آروم گرفت و حالا باید 45 روز توی گچ باشه چه می شه کرد تقاص اشتباه من رو دخترم باید پس بده اوج بی انصافی....
 
پیش چشمم چشمت خواب است
      آرام
                  خسته
                                بی پروا
پیش چشمت که خواب است چشم من
     خونین 
                   قلندر
                               شب زنده دار
می دانم تو بیدار می شوی ولی وقتی که تو بیدار شدی دیگر من کورم....
 انگار که اتفاقی  نیافتاده
انگار که همه خوابن
 انگار که چشمهای
                 بیدار من هم توی خواب خودم بینا بود......
داریوش یاسین زاده نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط

لينك مطلب

Ads