یه روز یه جایی دور توی همین نزدیکای افکارم که غوطه ور بودم یه فکر نزدکی توی اون دور دورا ذهنم از توی درونم متولد شد که نمی دونم تا کجا داشت می رفت و چه می خواست ، درست می رفت و یا خراب گیچ و منگ وا موندم که از کجا این فکر اومده بود مال من بود یا نه یا چرا این فکر و نه فکر دیگی اصلا فکر دیگه چه فرقی با این یکی داشت باید انتخاب می کردم و یا شاید چیزهای دیگی هم بود و من نمی دونستم یا درون من همه چیز رو می فهمیدم و من نمی دونستم یعنی اینقدر با من غریبه و دور بود و من نمی فهمیدم شاید هم خیلی چیزها از من پنهون می کرد ولی مطمئنم که خیلی می دونست و نمی خواست به من بگه یا من نمی خواستم از اون بفهمم فقط همین می دونم که ما چه قدر از من نزدیک خود دور و قهریم...
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
زانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
حافظ



